این شعر رو روی مدتها قبل روی وبلاگی دیدم. اسمی از شاعرش نیومده بود. بد ندیدم همه روسیاهان و روسفیدان جهان اول تا سوم، استفاده کنند.
كد خدا ……..
اسبها ناآرام
گوسپندان بی پشم
گاوها بی شیرند
کودکان
ـ از مرض حصبه و طاعون و وبا
دم به دم می میرند
مردمان، اما، در بستر خواب
غوزه ی پنبه ز صحرا چینند
*
کدخدای ده پُرغفلت ما!
عزم بیداری این خواب کنید
قدمی رنجه نمایید و دمی
پای در آب کنید
و بینید چه بر رود شده ست
در همین چند صباحی که نبودید
گِل آلود شده ست
خرمن آذُقه مان
در مسیر گذر صاعقه ها
دود شده ست
*
کدخدای ده پُرآفت ما!
بعد از آن روز که از ده رفتید
ملخانند که از خاک و هوا می آیند
دسته دسته سگ و گرگ است
ـ که هار
از ده پایین دست
سوی آبادی ما می آیند
پاسبانان به تمسخر گویند
که: نترسید
که: گرگان به چَرا می آیند
من ولی می دانم
که به تاراج
به املاک شما می آیند
لشکر ابرهه اند
که سوی بیت خدا می آیند
*
کدخدای ده آشفته ی ما!
گفته بودید سفر کوتاه است
غصه ها می گذرند
فرجی در راه است
کاش می دانستم
پس چرا بانگ قدم های شما
در دل دشت، دگر خوابیده ست؟!
نکند باز ز دست و دل ما
غلطی سر زده و
دل پُرعاطفه تان رنجیده است؟
تیزبین چشم شما
نکند باز خطایی دیده ست؟
*
کدخدای ده ویرانه ی ما!
تو که اینجا بودی
کوچه ها خاکی بود
رنگ سالوس نداشت
همه بودیم رعیت، و کسی
نام قابوس نداشت
تخت طاووس نداشت
و مگر یادت نیست
در تمام ده ما
ـ هیچ کسی
جز تو فانوس نداشت
ای تو هم چشم و چراغ ده ما!
در نبودِ تو کنون
(فطرت آباد) دگر کور شده ست
برکت از سفره ی ما دور شده ست
آب آن چشمه که در سینه ی کوه
وقف ده کرده بُدی
شور شده ست
*
کدخدای ده بی رونق ما!
کاشتی
ما که نمی دانستیم
دانه را باید: داشت
برگ ها می گویند
وقت برداشت شده ست
باغبان همه آبادی ها!
ما غریبیم
سرک یادت هست؟
ما سرِ سفره ی تو نان و نمک ها خوردیم
میزبان دل ما!
حرمت نان و نمک یادت هست؟
باز این طفل خطایی کرده
پیر مکتب خانه!
قصه ی چوب و فلک یادت هست؟
آب ها پُررنگ اند
آردها پُرسنگ اند
آسیابان نظیف!
پاک سازی به الک یادت هست؟
چینی فطرت مان
از سر تاقچه افتاد و شکست
ذوالفنون همه کار!
شیوه ی رفع ترک یادت هست؟
*
کدخدای ده پُرغصه ی ما!
بعد تو هر که دلش می گیرد
روی پرچین دعا رفته و آواز کند:
کاشکی باز کلون درِ ما ساز کند
کدخدا آید و در باز کند
راز ما بیند و بس ناز کند
*
کدخدای ده جان بر لب ما!
پیر ما!
صاحب ما!
وقت آن ست که از گرد سفر بازآیید
سهم اربابی تان محفوظ است
ای که درمحکمه ات
اشک مظلوم فقط پیروز است
حال مان را بنگر
گُرده هامان زخمی ست
پشت مان خم دارد
دل مان غم دارد
و خدا می داند
(فطرت آباد) فقط چون تو یکی
کدخدا کم دارد.

7 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
13/04/2010 در 10:58 ق.ظ.
alma
اتفاقا کدخدای ده ما هیچ نداشت
عقل نداشت
بیب نداشت
فقط یه زبون اندازه ی … داشت
با عرض کلی معذرت
13/04/2010 در 11:01 ق.ظ.
alma
کدخدا اگه بیاد برای خودش تو سرش میزنه
لطفا گوسفند نباشید
17/04/2010 در 1:44 ب.ظ.
مریم
سلام خوبی زاغی جون؟ به خدا آپ کردم قهر نکنی ها!!!!!!!!
درضمن این کدخدای ده ما هیچی نداشت فقط رو داشت تازه با اینهمه سیاهکاری اهالی آبادی رو از بلایای طبیعی می ترسوند و می گفت توبه کنید و اینقدر در این آبادی آباد شده فسق و فجور نکنید اموال همدیگه رو به ناحق نخورید دروغ نگید به همان لقمه نون و نفت وعده داده شده بسازید اینقدر بساط عیش و عشرت راه نندازید یه خورده انصاف داشته باشید ببینید در ممالکت نه چندان دور تو همین بلاد امارات و دبی و قطر و ………. ملت بدبختشون چه زحمتی می کشن یه خورده قدر دان باشید وگرنه سیل میاد باد و طوفان میاد و مثل قوم لوط دچار عذاب می شین ها! از ما گفتن بود حالا خود دانید این نفسکی هم که می کشیم به خاطر گل روی این مومنان مسجد ندیده است وگرنه کن فن یکون میشد و خداوند به خاطر این بندگان خوبشه که به ما لذت زنده بودن تو این مملکت رو ارزانی داشته ، این اهالی بدبخت مونده بودن چه کنن شما هم پیدا کنید پرتقال فروش را!!!!!!!!!!!
25/04/2010 در 9:54 ق.ظ.
مریم
سلام
لطفاَ از طرف من به اون کلاغه بگید : لا خواهر لا مادر لا کار و کاسبی درضمن ان لا حال و لا حوصله
اصلاَ زبان عربیم خوب نیست درضمن اصلاَ حال و حوصله آپ کردن ندارم به قول کرمانشاهی های خودمان : کره ولمان بکه !!!!!!!!
درضمن انت قصد آپیدن لا ؟
27/04/2010 در 7:14 ب.ظ.
alma
چرا اینجا خصوصی نداره؟
اگه خصوصی داشت توش بنده حتما حرف بد مینوشتم
فقط خواستم بدونید
29/04/2010 در 7:00 ب.ظ.
alma
میدونم کسل روحی هستید
ولی فحشم که مینویسید بنویسید
دیوونه بودم دیگه تعطیل شدم
01/05/2010 در 9:23 ب.ظ.
alma
این وبلاگ تعطیل شد به علت ..ادی نویسنده ی ان